تبليغاتX
دوستان و خاطره ها
امید به آدم زندگی میده
 

 نه       نه       نه    

اصلا خوشم نمیاد اصلا این وضعیت و دوست ندارم . 

هیچ وقت خوشم نمی یومد باهام با کنایه حرف بزنن . هر چند معمولا اصلا به این چیزا توجه نمیکنم که بخوام ناراحت بشم  .

اما تازگیا خیلی دل نازک شدم و زودی ناراحت میشم و بغض میکنم . 

.............................

دارم باهاش حرف میزنم .

داره  میره خونه دوستش با یکی از صمیمی ترین دوستاشه .

 یه چیزی میگه که متوجه نمیشم . میگم چی گفتی؟

میگه این در حد ارشداست کارشناسی ها درکش نمیکنن .

 من و میبینی کشششششششششششششش آوردم .

ببخشید که شمام یه سال نیست که دارید ارشد میشیدا . بزار کامل برسی بد پزشو بده .

  ......................

  ( میدونم خیلی ناراحته به خاطر رتبم اما دلیل نمیشه کنایه بزنه . تو این چند روز بین ۱۰ تا جملش ۶ تاش کنایه و سرزنشه که چرا بیشتر تلاش نکردم .)

 

من میفهممت مهندس اما کاشکی توهم حالمو میفهمیدی.

 

خستم . خسته شدم از این که همیشه تو همه ی وضعیتها باید همه چی و درک کنم

که بگن آرام خیلی درکش بالاست .

هیچ وقت بیشتر از توان کسی ازش انتظاری نداشتم .

 اما خسته شدم از اینکه همش من پشت بقیه باشم همش من درک کنم همش من دلدلری بدم

همش من امید بدم روحیه بدم بگم درست میشه ناراحت نباش .

امروز داشتم متنای سانی و می خوندم یه چیزی نوشته بود که فکر میکنم خیلی از دخترا بخاطر ظریف بودن و خلقتشون این حسو دارن .

همه ی دخترا یه وقتایی دوست دارن .

ضعیف باشن.

 دل نازک باشن.

 بترسن.

 خسته بشن.

 سردشون بشه.

 گریه کنن.

اون وقتاست که دلشون میخواد یکی باشه که ...

پشتشون باشه .

نازشو نو بکشه .

ازشون مواظبت کنه.

بهشون محبت کنه .

بقلشون کنه .

اشکاشون و پاک کنه و بگه غصه نخور تا من هستم نگران چیزی نباش.

من همیشه سعی کردم جوری خودمو بسازم که به کسی احتیاج نداشته باشم

خودم پشته همه باشم و شادشون کنم تا غم به دلشون نرسه .

اما الان دلم میخواست یکی این کارو برا من بکنه

..........................

شدم مثل لامپ مهتابی که طول میکشسه تا روشن شه منم اتفاقی که برام میوفته زمان میبره تا درکش کنم .

مثل الان که بد چند روز تازه به عمق ماجرا پی بردم و  دارم خودمو سرزنش میکنم که اگه بیشتر سعی میکردم حتما نمره ای بهتر میاوردم اونوقت یک سال عقب نمیوفتادم .

اون وقت نینشستم حرص بخورم که چه طور بعضیا جرات میکنن که متلک بپرونن.

بدی اینکه دوستای آدم بیشترشون ارشد باشن همینه .     

اما خیلی ناراحت شدم از تو یکی انتظار نداشتم این حرفارو بزنی .بهم خیلی بر خورد  .

 

              


پ.ن : من بالاخره بعد یک ما کنگر خوردن و لنگر انداختن به امید خدا امشب لطف میکنم و میرم به دیار خودمون کلی خوشنودیم و خوشخوشکم شده .     

مامی دلم برات تنگیده .  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 17:14  توسط آنید  | 

 

                        

                                                

                                                                         

                                                                

                                                       

 

 

مردشور این زندگی و ببرن که هیچ وقت با آدم راه نمیاد .

 

ماماننننننننننننننننننننننننننننننن

 

دیروز رتبه های ارشد اومد .

 

مجاز شدم اما برا رشته ی ما ۲۰۰ یا ۳۰۰ نفر بیشتر نمی گیرن من نمی قبولم .

 

                    

بازم امید دارم که آزاد بقبولم

شما دوستان عزیز کماکان دعا کنید             .

 

آنید کنف شده .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 15:7  توسط آنید  | 

 

    هااااااااااااااااااااااااااااا

 

 من باز برگشتم بعد یه غیبت کبری من باز اومدم اینجا که کلی دری وری بگم .

  آخ دلم تنگ شده بود واسه اینجااااااااااااااااااااااااااااا.

  البته فکر میکنم دیگه همه من و فراموش کردن     .

  اما خوب حق دارید سال ۸۶ کجا ۸۸ کجااااااااااا

  اهههههههههههههههه من چقدر نبودم .

  اما خوب تو این چند وقته من کلی کار داشتم .

  کلی درس خوندم کلی استرس داشتم حالا تا ۲ روز دیگه یکم از این استرسا کم میشه .

  نمی خوام زیاد ور بزنم واسه امروز بسه بازم میام تا کلی حرف بزنم قده ۲ سال.

 

     پ.ن : قربون همتون برم جانه همه عزیزاتون برام دعا کنید جواب ارشد تا ۲ روز دیگه میاد . دعا کنید

      بقبولم .      مرسی.

      راستی یادم رفت من الان کاملا مهندس شدم .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 16:58  توسط آنید  | 




عید شما مبارک . سال نو تونم مبارک .


امسال با همه ی سال های دیگه با همه ی عیدای دیگه فرق میکنه از اولشم میدونستم که امسال مثل هر سال نیست .

واقعنم نبود .

پارسال بعد 13 که رفتیم دانشگاه همه ی بچه ها یه جوری غافلگیر شدن اونم از نوع بدش .

یکی از پسرای خیلی خوب دانشگاه تو یه تصادف تو 4شنبه سوری فوت کرده بود همه ی بچه ها حالشون گرفته بود تا یه مدت هر کی تو دانشگاه این 2 تا دوست صمیمی مرحوم و میدید اشک تو چشماشون حلقه میزد .
اونا واسه دوستشون سیاه پوشیدن تا یه مدت زیاد خیلی کم میخندیدین انگار باورشون نمیشد .


نمی دونم امسال که بچه ها برن دانشگاه چه برخوردی دارن وقتی ببینن که کاغذ ترحیم 3 تا دیگه از بچه ها رو زدن به دیوار اونم تو 4شنبه سوری اونم تو تصادف .

هیچکی نمیدونه منم نمیتونستم به کسی بگم آخه چه جوری زنگ بزنم همراه تبریک عید تسلیتم بگم ؟
ینی پیام آور مرگ بشم ؟

وای اصلا" باورم نمیشه تا همین یه هفتهی پیش هر جا که میرفتم این محمد رو میدیدم همسایمون بود تو کوچمون مینشستن .

همین چند وقت پیش بود که داشتم به دوستام میگفتم این پسره هنوز عادت نکرده که هر جا میره منو ببینه سر کوچه ته کوچه تو مغازه تو بانک تو خیابون .

هر بار منو میدید انگار بار اوله که هم دانشگاهیشو میبینه همچین تعجب میکرد که نگو .

حالا من نمیدونم چه جوری میتونم از تو کوچه رد بشم و حجله شو ببینم و باور کنم که این پسر 2 روزه که مرده .

همیشه واسم مرگ برای همسایه بوده و باور کردنش آسون اما حالا مرگ همسایه هم کلاسی و هم دانشگاهی هامو باور نمیکنم .

خدایا به خانوادشون صبر بده چه عیدی شده امسال براشون .

خیلی سخته تا یادش میوفتم گریه ام میگیره از تهران تا اینجا همش قیافه های کوچولوشون جلو چشمام بود .
2 سال از ما پایین تر بودن میخواستن آقا مهندس بشن .



خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اونا خیلی جوون بودن .


حالا باید بگم روحشون شاد


اما چه جوری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


............................





+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 14:8  توسط آنید  | 

 

سلام

در حال حاظر که دارم اين پست و مينويسم يه دستم به کيبرده يه چشمم به مونيتور و به صورت نيمخيز و کاملا" هوشيارم که سر بزنگا به طرف هدف شيرجه برم .

ميدونم از نوشته هام چيزي نفهميديد الان توضيح ميدم

قبل هر چيز اگه اين بار غلطام بيش از حد معمول شد به دل نگيريد چون واقعا" نميدونم چه جوري دارم مينويسم .

داستان از اونجا شروع شد که از حدود ? ماه پيش الي جون به ددي سپرده بود که آخراي اسفند من و بفرسته تهران پيشش که مثلا تو کارش بهش کمک کنم .

آخه الي جون آرايشگرن از نوع خوبش.

خلاصه ما هم آمادگيمون رو براي قبول اين مسئوليت اعلام کرديم .

اومد و رسيد تا ? روز پيش که من از خانواده خداحافظي کردم و راهي شدم .

حدوده ساعت ? به مقصد رسيدم . اومده بودن دنبال من از همون طرف رفتيم مهد دنبال جيگرم و بعدش اومدم خونه وسايلم و گذاشتم الي خونه بود اما ميخواست راهي شه بره مام همراش جيگرم يکم بيحال

بود برديمش دکتر و رفتيم آرايشگاه . اينا اونجا کار ميکردن منم دنبال اين وروجک اين ور و اون ور ميدوئيدم و مواظب بودم که گند نزنه با اين اوصاف ? بار اکسيدان و خالي کرد رو زمين و ? بارم يه صندلي و چپه کرد و يه بارم تمام محتوياتن کيف من و مامانشو شاگردشو خالي کر رو زمين  بالاي ?? بارم جيغ کشيد.

الي هم که کفري شده بود گفت از فردا نميارمتون ظاهرا" منم شريک جرم اين فينگيلي شناخته شده بودم .

خلاصه از فردا صبح من به سان يه پرستار خوب صبح از خواب پا ميشدم بزرگترا که راهي ميشدن کار من شروع ميشد يکم تميزي خونه و يه فکري واسه ناهار و داروي زلزله و بازي و مرتب کردن و بقيش همه مربوط به اين وروره جادو ميشد .

واي خاک به سرم همين الان اين فشفشه چايي رو خالي کرد رو فرش.

اي خداااااااااا من خودم تنهايي يه لشگرو حريفم اما از پس اين يه الف بچه بر نميام .

اين بچه هم تا ديروز مدلش اين بود که صبحا خوب بود بازيشو ميکرد کاراشو ميکرد آروم بود ظهرم ميگرفت مي خوابيد تا نزديک غروب اون موقع که پا ميشد يکم آتيش ميسوزوند .

حالا نه که تا اون موقع مثل فرشته ها بودا نهههههههههه شيطونياش قابل تحمل بود اما از اون موقع ديگه واويلا ميشد .

قوربونش برم از امروز سيستم کاريشو عوض کرده از صبح که پا شده داره حرص ميده .

چند چشمه اش اينان : اين جيگر ما خيلي بچه ي مودب و خوبيه يني نسبت به سنش خيلي ميفهمه و شعورش بالاست ? تا حرف بدم بيشتر بلد نيست . بي شعور و کثافت که ما هنوز که هنوزه نفهميديم از کجا ياد گرفته البته فکر کنم کار اين دخترخاله هامه اتل و متل و ميگم اين بچه رو که ميبينن ميبرنش تو اتاق و اينا رو يادش ميدن تا بگه .

خلاصه اين که به اين بچه اگه بخواي چيز ياد بدي حتما" بايد دليل بياري و توضيح بدي .

بر اساس همين تفاصير (تفاسير ؟)اين بچه با اينکه سنش کمه اما خيلي ميفهمه هيچ وقتم خودشو خيس نميکنه و هميشه حتي اگه شبم باشه يکي و بيدار ميکنه تا ببرنش سرويس بهداشتي.

حالا با اين توضيحات ميخوام شاه کاراشو بگم .

+ از صب که پا شده تا اين ساعت ? بار خودشو خيس کده بعد اومده پيش من .

+ ?? بار لباساشو نابود کرده يا آب ريخته يا چايي و....

+ ??? بارم با شمشيرو هر چي که در دست رس بوده به من ضربه زده که تمام تنم الانه درد ميکنه .

+ ??? بارم اين ? تا کلمه ي قصار (غصار ؟ قسار ؟ غسار؟ ) و به من گفته .

+ شيشه ي داروشم خالي کرد رو مبل بعدم با پرويي به من چشم غره رفت انگار که روح کودکيهاي من اين شيشه شربتو چپه کرده .

+ کل خونه رو که من مثل دسته گل کرده بودم بهم ريخته .

+ کلوچه اي هم که بهش دادم تا آقا نوش جان کنن و اومدم ديدم يه کوشه آروم و بي صدا نشسته داره ريز ريزش ميکنه و اين کلوچه ي پودر شده رو مشت مشت پرت ميکنه به اطراف هر کدومم تو زاويه اي   جدا گانه به طوري که هيچ نقطه ي خونه بي نصيب نمونده .

و...

و...

و...

ديگه اونقدر کار کرده که نميشه نوشت .

آخرش ميخواستم بگم که

 آي ملت

اي دوستان

اي عزيزان

اگه به يه آدم که آشپزيش خوبه . تميز کاريشم حرف نداره . بچه داريشم عاليه و خلاصه يه پرستار کودک کامل و کاردان با سابقه ي کاريه بالا خواستيد ما هستيم .

ميدونيد نکته ي جالبش کجاست ؟

اونجاشه که هر وقت ميبينم يه گندي زده و آمپرم ميره بالا ديگه در حال انفجارم تا بر ميگردم يه چيز بهش بگم که دلم خنک بشه و خالي بشم چشم که بهش ميفته همچين يه لبخند مليح به آدم ميزنه و يه جوري به آدم نگاه ميکنه که به جاي اينکه دعواش کنم دلم واسش غش ميره و فقط ميتونم بقلش کنم و ببوسمشو بگم خاله کارت خيلي زشت بوده اونم پقي ميزنه زير خنده و از اينکه حسابي من و اسکول کرده خوشحاله .

اين وروره الان اين جا واستاده شيرين زبوني ميکنه ميگه: خاله اگه بچه ي خوبي باشم من و ميبري بيرون برام کاکائو بخري؟؟؟؟ همين جور که اين حرفو ميزنه و نگاش به منه تمام وسايل رو ميزو يکي يکي و با دقت پرت ميکنه رو زمين .

آخه من به اين بچه چي بگم . پيش هر کي هم گله ميکنم ميگم از دستش سکته کردم ميگه:آخي نازي چه شيرينه مثل خالش شيطونه .

خداااااااااا اخه من کي همچين ميکردم .

خوب دلم پر بود زياد حرف زدم من برم ديگه .

 

فعلنيااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 23:58  توسط آنید  | 

سلام سلام

 

من اومدم دوستای گوگولی و ناز .

 

میدونم دلتون برام تنگیده بود .( اهههههههههههههههههههههههههههه اعتماد به

 

نفس ).

 

در حال حاظر در دانشگاه به سر میبرم و رو به مرگ هستم از گشنگی و خستگی و

 

ناراحتی های اعصاب .

 

بابا ... به این دانشگاه که هر سال میگذره انتخاب واحدش سخت تر میشه .مردم از

 

بس این ۲ کیاومتر راه و بین چند تا ساختمون طی کردم .

 

کلی از ترم گذشته اما هنوز انتخاب واحدم تموم نشده مردم

 

کمکککککککککککککککککککککککککککککک.

 

بیخیال ترم آخریم دیگه تموم میشه راحت میشم .

 

اما میدونم بعدا" دلم واسه همینا تنگ میشه .

 

من فقط اومدم اعلام وجود کنم و برم .

 

من برم ناهار .

 

فعلنیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 12:18  توسط آنید  | 




اصلا" باورم نمیشه آخه چه طور ممکنه ؟چرا چیزی نگفت ؟چرا کسی چیزی نفهمید ؟ چه طور همه چیزو تو

خودش ریخت و تحمل کرد و نذاشت کسی چیزی بفهمه ؟چه طور اون قدر آروم بود ؟

نمیدونم اصلا" طاقت دیدنشو دارم یا نه ؟؟؟

یکی از دوستام که خیلی آرومه و من با مقایسه ی اون با خودم میتونم بگم که ممکن نیست تا حالا کسی بدی

از اون دیده باشه .حالا روزگار کاری کرده که داره بدترین لحظاتشو میگذرونه ؟؟

باباش 2 زوز پیش سکته کرد ومرحوم شد .

آخه چرا به کسی نگفت که باباش بیماری قلبی داره ؟؟؟

قرار بود عمل کنه قبل عمل سکته کرد و تموم کرد .

قراره با بچه های دانشگاه بریم ختم باباش .

نمیدونم چه جوری باید تسلیت بگم .

الان باید برم دسته گل سفارش بدم ساعت 3 باید برم بگیرمش .


خدا بهش صبر بده و روح پدرشو شاد کنه .

براش دعا کنید که بتونه تحمل کنه .


+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 10:54  توسط آنید  | 



جاتون خالی امروز رفتم مدل شدم .

مدل چی؟ خوب معلومه مدل عروس نه ببخشید مدل آرایش .

آخه زن داییم چند وقت دیگه میخواد امتن بده دیپلمشو بگیره واسه آرایشگری می خواست رو من تمرین کنه .

از صبح خروس خون (خروسهای ما مرد کارن ساعت 9 می خونن ) رفتم خونشون . اونم دست به کار شد و بعد

 از  4 ساعت تمرین مداوم بلاخره ما به سامان رسیدیم و کار تمام شد .

کار که چه عرض کنم . نه که زنداییم خانم خونست باید شیکم این دایمم سیر کنه دیگه واسه همین من وغذا با

 هم درست شدیم .


کار به این صورت بود که خانمه خونه یه پنکک به صورت من میزد و یه مرغ میذاشت .

یه سایه زیر ابرو میزدو یه پیازخورد میکرد .

یه سایه به پشت چشم میمالید یههه سیب زمینی پوست میکند .

یه ریمل میمالید و یه برنج میشست .

یه خط چشم میزد و یه برنج میذاشت .

یه رژ میمالید یه برنج آبکش میکرد .

  و.....

  و.....

  و.....

  و .....

خلاصه همین جوری بگیر برو تا آخر .

اون قدرم سر خط چشم کشیدن گیر بودیم که فکر کنم نصفش تو چشم مونده باشه .

حالا اومدم خونه چشام یه سره میسوزه و آشک میا د بدبخت شدم نمیتونم جلو اشکم و بگیرم .

زن دایم میگه شاید به خاطر لنزام باشه و چشمم حساسیت نشون داده .

حالا من نمیدونم این چشه چرا بعد این همه مدت حساسیت پیدا کرده .

آخه نمیشه که استفادم نکنم که علت داره چند روزه عینکم گم شده هر چی میگردم پیداش نمی کنم کجاست

هر چی هم به این خانواده ی محترم میگم جان عزیزانتون یکم بگردین این سوی چشمامو پیدا کنید هیچکی

تحویل نمیگیره منم که بدون عینک همه ی دنیا برام تاریکه مجبور یباید لنز بذارم .

جان عزیزانتون شما واسم دعا کنید عینکمو بیابم خدا عمرتون بده .





جیگرم اومد و رفت کلی باحال شده بود . بازم دلم براش تنگ شده اون قدر شیرین زبون شده بود که نگو .

جیگرشو بخورم .

البته یه حال اساس به اتاقم و وسایلم داد .

به گمانم گم شدن عینکمم کار همین فینگیلی باشه .

آخرین دفعه ای که عینکم دستش افتاد از وسط نسفش کرد .

دعا کنید همچین بلایی سر این یکی نیومده باشه .


فعلنیااااااااااااااا ....




+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 20:2  توسط آنید  | 

سلام

سلامی به دردناکی 6 / 7 تا استخون شکسته و در رفتن 7 / 8 تا مهره ی کمر .

میگن به مردم نخند بخندی زرتی سرت میاد من فلواقع متوجه شدم (فلواقع چی هست اصلا" ؟ خودمم

نمی دونم شوور خالم همش میگه ؟ احتمالن هم غلط نوشتمش )

بابا من مردم در حال حاضر که میتایپم دستم میدرده و من نمی دونم چه مودلی بشینم آخه نشیمنگاهمم

به شدت میدرده.

حالا توضیح میدم روشن شید .

صب کله ی سحر به زور تهدید از خواب پا شدم تو این سرما رفتم کلاس حالا بماند که اونجا چه کارها که

نکردیم .

در هنگام برگشت به منزل بودیم همچنان که استخانهایمان از درون و دندانهایمان از برون میلرزید

بر روی تکه زمینی گام برداشتیم که آب ریخته بودن و طفلی از سرما یخیده بود من خرم که این چیزا نمیفههمم

یخ مخ چیچیه لینگ بی صاحاب و گذاشتم روش اما به حمدالله به خیر گذشت و خطر از بیخ گوش مبارک راشو

کشید رفت .

در آن هنگامه بود که به ذهنم خطور کرد ( نمیدونم خطورم درسته یا نه ؟ ) که ایول چه شانسی خوبه جلو ملت

کله پا نشدم .

این گونه بود که خوش خوشان و جینگول زنان راهی منزل شدیم .

همچنان که سر در گریبان داشتیم و درسها را در ذهن مرور میکردیم ( ایول بچه زرنگ ) سر کوچه مون جلو

مدرسه داداش فینگیلیم به ناگاه احساس کردیم که همچون پرنده ای تازه پر گشوده در پروازی بس شیرین به

سر میبریم اما صد افسوس که دیری نپایید که سقوطی دردناک نصیبمان گشت .

نگو من اسکول همچین که تو فکر بودم بی هوا پامو رو این یخا میذارمو اونام نامردی نمیکنن و این بار همچین به

زمین گرم مینشوننم که حتی فرصت نکردم یه جیغ بکشمو اظهاره وجود کنم .

من نیز به سبک فیلمهای هالیوود ( یکم خودتو تحویل بگیر ) لینگام به سمت بالا رفت و با نشیمنگاه گرومپی

خوردم زمین همچین که صدای استخان های مبارک آمد که داشتند به این چشمهای مبارکتر ناسزا میگفتن که

ای -------------------- مگه کوری ؟ خوب باز کن اون چشمای ----------------------- ببین پاتو کجا میذاری به خاطر

سر به هوایی تو ما باید سرویس شیم .

خداییش بود که اونجا آنچنان که باید شلوغ نبود وگرنه حیسیت برام نمی موند.

از اون بد تر اینکه من چون تنها بودم نه میتونستم بخندم نه گریه کنم .( البته گریه عمرا" فقط در حد یکم آخ و اوخ

و ای ملت به دادم برسید که مردم )

فقط بلند شدم ( البته با درد فراوان و به زحمت بسیار ) و صاف وایستادم و زل زدم به ملت تا ببینم کی جرئت

داره بخنده تا من هر چی دق و دلی از خودم دارم سر اون خالی کنم .

اما انگار همه فهمیده بودن فقط نگاه میکردن و آخ آخ و اوف اوف و وای وای میکردن و سرشون و تکون میدادن .

منم مثل یه لیدی از جان گذشته خیلی محترمانه از تو جیبم یه دستمال در آوردم و همچین که آروم آروم به

راهم ادامه میدادم دستام رو هم پاک می کردم .

جاتون خالی اومدم خونه کلی به خودم خندیدم .

والله هر چی مردم میگن راسته .

همین دیشب بود که خوندم دایی احمد هم واسه سر ( سور ؟ سر؟ ) خوردن از رو برف کله پا شد و الان کلی

درد میکشه دیشب چه قدر به سر خوردن و بی حواسی و نهوه ی افتادنش خندیدم .

چه قدرم طفلی و نصیحت و اندرز کردم که بابا مواظب باش این کارا زشته اه اه اه

اما ببین به یه روز نکشید که آه این دل مظلوم دامنم و گرفت حالا تا نمردم برم ازش طلب بخشش بکنم

شاید بخشید و دیگه نفله نشدم

ای ژاله خانم دیدی گرما بهتر از سرماست ؟ حالا دیدی واسه اون هواتون باید ذوق مرگ باشید ؟

ای ننه ننه مرررررررررررررررررررررررررررررررردددددددددددددددددددددددددددم

فعلنیا .....

آنیده نفله شده .




+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 10:16  توسط آنید  | 

وای مردم اخ مردم   

نمیدونم حالا از سرما بمیرم یا از ذوق ( ذوق؟ )

خدا روز بد نده بهتون اینجا کلی سرده ما جزو جنگ زده هاییم نه ببخشید جزو سرما زده هاییم

البته من هنوز نه در راه مانده شدم نه قندیل بسته نه اتیش گرفتم .

امروز شنیدم یه پیرزن پیرمردی آتیش گرفتن زنه مرده مرده 70 / 80 درصد سوخته اونم به علت استفاده از

کرسی با لامپ.

خوب ملت از رو سرما هر کاری میکنن.

در حال حاظر بنده در قطب شمال مشغول تایپیدن هستم .

ما الان 10 / 15 روزه گاز نداریم ددیمم هر چی بخاری نفتی و برقی بوده جم کرده آورده تو خونه .

اتاق من که همیشه سیبری بوده حالا شده استوا یه گرمایی داره .

بزارید از اول بگم از 2 روز قبل چاقو خوردنم گازمون قطع شد ما موندیم و سرما و درس و ....

حلات عادی حس درس نمیومد چه برسه تو سرما .

دو روز بعد این واقعه ما هی سردمون بود هی گاز نداشتیم خواهریام و شوهرشم که رفته بودن

مسافرت اومدن بگو با کی ؟ با ننه شوورشو خوارزاده شوورش .

آی وسط سرما مهمون میچسبه .

ننه شوورشم سرمایی طفلکی تا امروز که اینجا بود رو ویبره بود .

در حالت عادی هر کی میاد خونه ی ما تو اتاق من ولو هست دیگه الانم که سرده و اتاق منم

 که راحت گرم میشه دیگه به معنای واقعی همه ولو هستن .

مام یه هفته بی گاز سر کردیم وقتی دیگه کارد به استخونه رسید ( البته اگه استخون  و پیدا کنه ماشا ... )

گفتیم بریم خونه دائم اینا دختر و پسر دائیم دانشجوی اینجان و خونه دارن مامانشم میاد پیششون اونا ااصلا"

گازشون نه قطید مام بساط جم کردیم و n نفر آدم خراب شدیم رو سرشون .

ما سر ظهر رفتیم از شانس .. ما شب گازشون شد قد یه نخود مام تا صب بندری رفتیم .

فردا ظهر برگشتیم خونه .

باباهه که دیگه بی اختیار شد یه روز از خونه رفت بیرون و شب تو خونمون یه کرسیه جیگر بود .

من از بچگی هی به ددی گفتم زمستونا کرسی بزار اما گوش نکرد  امسال قسمت شد .

این بچه ها و دانشجوها هم خوش به حالشونه امتحانا تا بهمن کنسله دیگه عروسیمونه .

بعد هرگزم اینجا کلی برف توپ ا.مد کلی به همه حال داد .

واییییییییییییییییییییییییییییی ننه دستام از سر ما دیگه تکون نمیخوره هر وقت گاز اومد خبرتون میکنم

تا آمارتون دقیق باشه .

هر روز میان تو اخبار میگن گاز اینجاها وصل شده اما ما که ندیدیم .

راستی حموم رفتنمونم باحاله بقچه حموم جم میکنیم n تا ادم میریم خونه فک و فامیل حمام

 هر دفه خونه یکی آسیاب به نونبت تا کسی دعواش نشه .







28 دی جیگرم میاد دلم براش یه ذره شده میاد و میگه خالللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللله

آراممممممممممممممممممم  همچین ناز و کشیده آدمو صدا میکنه که دل آدم قش میره براش

 میخوای درشته قورتش بدی .


فعلنیا ....
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 17:16  توسط آنید  |